۱۳۸۸ اسفند ۵, چهارشنبه

فارسی شکر است

.
در زبان عربی چهار حرف پ گ ژ چ وجود ندارد و آن‌ها به جای این چهار حرف ، از واج‌های ف ج ک ج بهره می‌گیرند‌. بنابراین ما ایرانی‌ها‌، چون عرب‌ها نمی‌توانند "پ" را بر زبان رانند،

به پیل می‌گوییم : فیل!

به پلپل می‌گوییم : فلفل‌!

به پهلویات باباطاهر می‌گوییم: فهلویات باباطاهر

به سپیدرود می‌گوییم: سفیدرود

به سپاهان می‌گوییم: اصفهان

به پردیس می‌گوییم: فردوس

به پلاتون می‌گوییم: افلاطون

به تهماسپ می‌گوییم: تهماسب

به پارس می‌گوییم: فارس

به پساوند می‌گوییم: بساوند

به پارسی می‌گوییم: فارسی!

به پادافره می‌گوییم: مجازات،مکافات، تعزیر، جزا، تنبیه...

به پاداش هم می‌گوییم: جایزه

چون عرب‌ها نمی‌توانند «گ» را برزبان بیاورند، بنابراین ما ایرانی‌ها

به گرگانی می‌گوییم: جرجانی

به بزرگمهر می‌گوییم: بوذرجمهر

به لشگری می‌گوییم: لشکری

به گرچک می‌گوییم: قرجک

به گاسپین می‌گوییم: قزوین!

به پاسارگاد هم می‌گوییم: تخت سلیمان‌نبی!

چون عرب‌ها نمی‌توانند «چ» را برزبان بیاورند، ما ایرانی‌ها،

به چمکران می‌گوییم: جمکران

به چاچ‌رود می‌گوییم: جاجرود

به چزاندن می‌گوییم: جزاندن

چون عرب‌ها نمی‌توانند «ژ» را بیان کنند، ما ایرانی‌ها

به دژ می‌گوییم: دز (سد دز)

به کژ می‌گوییم: :کج

به مژ می‌گوییم: : مج

به کژآئین می‌گوییم: کج‌آئین

به کژدُم می‌گوییم عقرب!

به لاژورد می‌گوییم: لاجورد

فردوسی فرماید:

به پیمان که در شهر هاماوران سپهبد دهد ساو و باژ گران

اما مابه باژ می‌گوییم: باج

فردوسی فرماید:

پیاده شد از اسپ و ژوپین به دست همی رفت شیدا به کردار مست

اما ما به اسپ می‌گوییم: اسب

به ژوپین می‌گوییم: زوبین

وچون در زبان پارسی واژه‌هائی مانند چرکابه، پس‌آب، گنداب... نداریم، نام این چیزها را گذاشته‌یم فاضل‌آب،

چون مردمی سخندان هستیم و از نوادگان فردوسی،

به ویرانه می‌گوییم خرابه

به ابریشم می‌گوییم: حریر

به یاران می‌گوییم صحابه!

به ناشتا وچاشت بامدادی می‌گوییم صبحانه یا سحری!

به چاشت شامگاهی می‌گوییم: عصرانه یا افطار!

به خوراک و خورش می‌گوییم: غذا و اغذیه و تغذیه ومغذی(!)

به آرامگاه می‌گوییم: مقبره

به گور می‌گوییم: قبر

به برادر می‌گوییم: اخوی

به پدر می‌گوییم: ابوی

و اکنون نمی‌دانیم برای این که بتوانیم زبان شیرین پارسی را دوباره بیاموزیم و بکار بندیم، باید از کجا آغاز کنیم؟!

هنر نزد ایرانیان است و بس! از جمله هنر سخن گفتن! شاعر هم گفته است: تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد! بنابراین،

چون ما ایرانیان در زبان پارسی واژه‌ی گرمابه نداریم به آن می‌گوئیم: حمام!

چون در پارسی واژه‌های خجسته، فرخ و شادباش نداریم به جای «زاد روزت خجسته باد» می‌گوئیم: «تولدت مبارک».

به خجسته می گوئیم میمون

اگر دانش و «فضل» بیشتری بکار بندیم می‌گوییم: تولدت میمون و مبارک!

چون نمی‌توانیم بگوییم: «دوستانه» می گوئیم با حسن نیت!

چون نمی‌توانیم بگوییم «دشمنانه» می گوییم خصمانه یا با سوء نیت

چون نمی‌توانیم بگوئیم امیدوارم، می‌گوئیم ان‌شاءالله

چون نمی‌توانیم بگوئیم آفرین، می‌گوئیم بارک‌الله

چون نمی‌توانیم بگوئیم به نام ویاری ایزد، می‌گوییم: ماشاءالله

و چون نمی‌توانیم بگوئیم نادارها، بی‌چیزان، تنُک‌‌‌مایه‌گان، می‌گوئیم: مستضعفان، فقرا، مساکین!

به خانه می‌گوییم: مسکن

به داروی درد می‌گوییم: مسکن (و اگر در نوشته‌ای به چنین جمله‌ای برسیم : «در ایران، مسکن خیلی گران است» نمی‌دانیم «دارو» گران است یا «خانه»؟

به «آرامش» می‌گوییم تسکین، سکون

به شهر هم می‌گوییم مدینه تا «قافیه» تنگ نیاید!

ما ایرانیان، چون زبان نیاکانی خود را دوست داریم:

به جای درازا می گوییم: طول

به جای پهنا می‌گوییم: عرض

به ژرفا می‌گوییم: عمق

به بلندا می‌گوییم: ارتفاع

به سرنوشت می‌گوییم: تقدیر

به سرگذشت می‌گوییم: تاریخ

به خانه و سرای می‌گوییم : منزل و مأوا و مسکن

به ایرانیان کهن می گوییم: پارس

به عوعوی سگان هم می گوییم: پارس!

به پارس‌ها می‌گوییم: عجم!

به عجم (لال) می گوییم: گبر

چون میهن ما خاور ندارد،

به خاور می‌گوییم: مشرق یا شرق!

به باختر می‌گوییم: مغرب و غرب

و کمتر کسی می‌داند که شمال و جنوب وقطب در زبان پارسی چه بوده است!

چون «ت» در زبان فارسی کمیاب وبسیار گران‌بها است (و گاهی هم کوپنی می‌‌شود!)

تهران را می نویسیم طهران

استوره را می نویسیم اسطوره

توس را طوس

تهماسپ را طهماسب

تنبور را می نویسیم طنبور(شاید نوایش خوشتر گردد!)

همسر و یا زن را می نویسیم ضعیفه، عیال، زوجه، منزل، مادر بچه‌ها،

چون قالی را برای نخستین بار بیابانگردان عربستان بافتند (یا در تیسفون و به هنگام دستبرد، یافتند!) آن را فرش، می نامیم!

آسمان را عرش می‌نامیم!

و

استاد توس فرمود:

چو ایران نباشد، تن من مباد! بدین بوم و بر زنده یک‌تن مباد!

و هرکس نداند، ما ایرانیان خوب می‌دانیم که نگهداشت یک کشور، ملت، فرهنگ و «هویت ملی» شدنی نیست مگر این که از زبان آن ملت هم به درستی نگهداری شود.

ما که مانند مصری‌ها نیستیم که چون زبانشان عربی شد، امروزه جهان آن‌ها را از خانواده‌ی اعراب می‌دانند.

البته ایرانی یا عرب بودن، هندی یا اسپانیائی بودن به خودی خود نه مایه‌ی برتری‌ است و نه مایه‌ سرافکندگی. زبان عربی هم یکی از زبان‌های نیرومند و کهن است.

سربلندی مردمان وکشورها به میزان دانستگی‌ها، بایستگی‌ها، شایستگی‌ها، و ارج نهادن آن‌ها به آزادی و «حقوق بشر» است.

با این همه، همان‌گونه که اگر یک اسدآبادی انگلیسی سخن بگوید، آمریکایی به شمار نمی‌آید، اگر یک سوئدی هم، لری سخن بگوید، لُر به شمار نخواهد رفت. چرا یک چینی که خودش فرهنگ و زبان و شناسنامه‌ی تاریخی دارد، بیاید و کردی سخن بگوید؟ و چرا ملت‌های عرب، به پارسی سخن نمی‌گویند؟ چرا ما ایرانیان باید نیمه‌عربی - نیمه‌پارسی سخن بگوئیم؟

فردوسی، سراینده‌ی بزرگ ایرانیان در ۱۰۷۰ سال پیش برای این که ایرانی شناسنامه‌ی ملی‌اش را گم نکند، و همچون مصری از خانواده‌ی اعراب به شمار نرود، شاهنامه را به پارسی‌ی گوش‌نوازی سرود و فرمود:

پی افکندم از نظم کاخی بلند که از باد وبارانش ناید گزند

جهان کرده‌ام از سخن چون بهشت از این بیش تخم سخن کس نکشت

از آن پس نمیرم که من زنده‌ام که تخم سخن من پراگنده‌ام

هر آن کس که دارد هُش و رای و دین پس از مرگ بر من کند آفرین

اکنون منِ ایرانی چرا باید از زیباترین واژه‌های دم دستم در «زبان شیرین پارسی» چشم‌پوشی کنم و از لغات عربی یا انگلیسی یا روسی که معنای بسیاری از آنان را هم بدرستی نمی‌دانم بهره بگیرم؟

و به جای توان و توانائی بگویم قدرت؟

به جای نیرو و نیرومندی بگویم قوت؟

به جای پررنگی بگویم غلظت؟

به جای سرشکستگی بگویم ذلت؟

به جای بیماری بگویم علت؟

به جای اندک و کمبود بگویم قلت؟

به جای شکوه بگویم عظمت؟

به جای خودرو بگویم اتومبیل

به جای پیوست بگویم ضمیمه، اتاشه!!

به جای مردمی و مردم سالاری هم بگویم «دموکراتیک»

به باور من، برای برخی از ایرانیان، درست کردن بچه، بسیار آسان‌تر است از پیداکردن یک نام شایسته برای او! بسیاری از دوستانم آنگاه که می‌خواهند برای نوزادانشان نامی خوش‌آهنگ و شایسته بیابند از من می‌خواهند که یاری‌شان کنم!به هریک از آن‌ها می‌گویم: «جیک جیک تابستون که بود، فکر زمستونت نبود؟

به هر روی، چون ما ایرانیان نام‌هائی به زیبائی بهرام و بهمن و بهداد و ... نداریم، اسم فرزندانمان را می‌گذاریم علی‌اکبر، علی‌اوسط، علی‌اصغر! (یعنی علی بزرگه، علی وسطی، علی کوچیکه!)

پسران بعدی را هم چنین نام می‌نهیم: غلامعلی، زینعلی، کلبعلی (سگِ علی= لقبی که شاه اسماعیل صفوی برخود نهاده بود و از زمان او رایج گردید) محمدعلی، حسین‌علی، حسنعلی، سبزعلی، گرگعلی، شیرعلی، گداعلی و....

نام آب کوهستان‌های دماوند را هم می‌گذاریم آبعلی!

وچون در زبان پارسی نام‌هائی مانند سهراب، سیاوش، داریوش و... نداریم نام فرزندانمان را می‌گذاریم اسکندر، عمر، چنگیز، تیمور، ...

و چون نام‌های خوش‌آهنگی همچون: پوران، دُردانه، رازدانه، گلبرگ، بوته، گندم، آناهیتا، ایراندخت، مهرانه، ژاله، الیکا (نام ده و رودی کوچک در ایران)، لِویس (نام گل شقایق به گویش اسدآبادی= از دامنه‌های زبان پهلوی ساسانی) و...نداریم، نام دختران خود را می‌گذاریم: زینب و رقیه و معصومه و زهرا و سکینه و سمیه و ...

دانای(حکیم) توس فرمود:

بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی

از آن‌جایی که ما ایرانیان مانند دانای توس، مهر بی‌کرانی به میهن خود داریم

به جای رستم‌زائی می‌گوئیم سزارین

رستم در زهدان مادرش رودابه آنچنان بزرگ بود که مادر نتوانست او را بزاید، بنابراین پزشکان، پهلوی مادر را شکافتند و رستم را بیرون آوردند. چنین وضعی برای سزار، قیصر روم هم پیش آمد و مردم باخترزمین از آن‌پس به این‌گونه زایاندن و زایش می‌گویند سزارین. ایرانیان هم می‌توانند به جای واژه‌ی «سزارین» که در زبان پارسی روان شده، بگویند: رستم‌زائی

به نوشابه می‌گوییم: شربت

به کوبش و کوبه می‌گوییم: ضربت

به خاک می‌گوییم: تربت

به بازگشت می‌گوییم: رجعت

به جایگاه می‌گوییم: مرتبت

به هماغوشی می‌گوییم: مقاربت

به گفتاورد می‌گوییم: نقل قول

به پراکندگی می‌گوییم: تفرقه

به پراکنده می‌گوییم: متفرق

به سرکوبگران می‌گوییم: قوای انتظامی

به کاخ می‌گوئیم قصر،

به انوشیروان دادگر می‌گوئیم: انوشیروان عادل

در «محضرحاج‌آقا» آنقدر «تلمذ» می‌کنیم که زبان پارسی‌مان همچون ماشین دودی دوره‌ی قاجار، دود و دمی راه می‌اندازد به قرار زیر:

به خاک سپردن = مدفون کردن

دست به آب رساندن = مدفوع کردن

به جای پایداری کردن می‌گوییم: دفاع کردن= تدافع = دفع دشمن= دفع بلغم = و...

به جای جنگ می‌گوییم: = مدافعه، مرافعه، حرب، محاربه.

به خراسان می‌گوییم: استان قدس رضوی!

به چراغ گرمازا می‌گوییم: علاءالدین! یا والور!

به کشاورز می‌گوییم: زارع

به کشاورزی می‌گوییم: زراعت

اما ناامید نشویم. این کار شدنی است!

تا سال‌ها پس از انقلاب مشروطیت به جای دادگستری می‌گفتیم عدلیه به جای شهربانی می‌گفتیم نظمیه به جای شهرداری و راهداری می‌گفتیم بلدیه به جای پرونده می‌گفتیم به جای دوسیه

















آخرین شماره‌ی فصل‌نامه‌ی پایاب انتشار یافت. این نشریه که به همت محمدرضا مدیحی شاعر و همکاران او منتشر می‌شود ضمن چاپ مطالب گوناگون مثل شعر، نقد شعر، ترجمه و قصه هر شماره اختصاص دارد به معرفی‌ی چهره‌ای ادبی‌.
در مورد نحوه انتخاب این هنرمندان مدیحی در جواب خواننده‌ای که پرسشگر است می‌گوید:

"هنرمندانی که صفحاتی از هر شماره‌ی پایاب ویژه‌ی معرفی‌ی آن‌ها می‌شود معمولأ در این دایره که هر جا باشند، نیستند و در شمار کسانی که پانسیونر دایمی‌ی محافل مطبوعاتند قرار ندارند و از آن گریزانند و غالبأ اعتنایی به چنین نام‌آوری‌ها نداشته و می‌دانند که به قول نیما: «آن‌چه تیمار مرا می‌دارد کار من است.»"

برای پایان دادن به این خلاصه بعضی از اشعاری را که در معرفی‌نامه‌ی کوتاهی از بهرام مرادی زیر عنوان «نگاهی به پنجره‌ای به اندازه‌ی قرص ماه» از مجموعه‌ی شعر پنجره‌ای به اندازه‌ی قرص ماهِ حسین پیرتاج در شماره‌ اخیر پایاب آمده است را برای‌تان نقل می‌کنیم.
.
١
هیچ عصری پایان تو نیست

باد فقط شعرهای تهی ازعشق را
........................
با خود خواهد برد

...............................................................ص ١١٩ .
٢
ترا دوست خواهم داشت
اما فقط این کافی نیست
دوست داشتن قطره‌ایست
از آن اقیانوس
که بین ما باید طی می‌شد.
..................................... ........................ص
٤٧ .
.
٣

خصلت فردا دیر بودن آن‌ست
همین امروز
...........باید دوستت می‌داشتم
.............................................................ص
١١٨
.
٤
من گذرگاه اسب‌ها را
................از یاد برده‌ام
...............و در پیچ خاکسترین خودروها
..............یادم نیست
..............که آسمان در اصل
................................آبی‌ست
...........................................................ص
١٧٩
.

٥
آن‌جا کجاست؟
که رودخانه نقاشی شده بر دیوار!
آن‌جا کجاست؟
صدای پایی از آب به گوش نمی‌رسد!

آن‌جا که از دکُه‌ای آب می‌خرم
...................ولی دلم تشنه می‌ماند.
.........................................................ص
٣٠٤
..
٦
لای بوته‌های شعر به دنبال خودم می‌گشتم
.........و تمشک آفتاب
..................رسیده بود.
.......................................................ص
٧٣
.
٧
رنگین‌کمان را فرصتی بود اندک
پس شتاب کردم
تا شکوه با هم بودنِ رنگ‌ها را
.....................بهتر بشناسم.
...........................................................ص
٨٠
.

٨
شعرپایان نمی‌گیرد
درختان همیشه صلح‌جو خواهند ماند

و شکوفه‌های رنگارنگ تفنگ را نخواهند شناخت.
..........................................................ص
٨٧
.
٩
تو غنچه‌ی درخت مهتابی
......................و تاریکی
......................جلودار شکفتن‌ات نیست.
......................................................ص
٣٠٥

.








شهروند ١٢٦٧ - پنجشنبه ٤ فوریه ٢٠١٠

در آن عمارت قدیمی نوشده در ساحل شهر سانتا مونیکا، نه شبح مالک اصلی خانه، ماریون دیویز(١) هنرپیشه ی فیلم های صامت و ناطق به سراغم آمد و نه ارواح میهمانان سرشناس او، چارلی چاپلین و کلارک گیبل. با این همه در سه ماهی که در آنجا دفتری داشتم، چه در پلکان پهن آن که طبقه ی پایین را به بالا وصل می کرد و چه در مهتابی مشرف به دریایش که از آنجا می شد گوی سرخ خورشید را تماشا کرد، حضور هنرمندان پیشکسوت سینمای آمریکا را در کنار خود حس می کردم؛ درست مثل زمانی که به عنوان یک پناهنده در سال ١٩٨٣ به دژ کهنسال نوشده ای در دهکده "شانتونه"(٢) نزدیک شهر "نور"(٣) در مرکز فرانسه فرستاده شده و پنج ماهی را در آنجا با حضور پنهان شهسواران رمان"گارگانچوا"(٤)ی فرانسوا رابله(٥) گذرانده بودم.


این حس پیوند با تاریخ، بویژه با سینماگران پیشگام آمریکا، با یک حس پیوند با جغرافیای سانتا مونیکا، شهری که در 18 سال گذشته در آنجا به سر برده ام، تکمیل می شد. هر روز که می خواستم از خانه ام نزدیک اقیانوس آرام به دفترم در این عمارت قدیمی ساحلی بروم، دقیقاً باید ٤٥ دقیقه راه می رفتم تا بتوانم خود را از جاده ی دوچرخه در شنزار ساحلی به آنجا برسانم. بوی دریا، صدای مرغان دریایی و سیمای دوچرخه سواران، اسکیت بازان، دوندگان و جوانان نیمه برهنه ای که در کنار راه "والیبال ساحلی" بازی می کردند، همه برایم حضوری آشنا داشتند و از پیوند من با مردم سرزمینی که خود را شهروند کامل آن حس می کنم سخن می گفتند.

این عمارت قدیمی مرمت شده همانا "مهمانخانه ی ماریون دیویز" (١٩٦١-١٨٩٧)در ساحل شهر سانتا مونیکا، کالیفرنیای جنوبی است که در کنار چند ساختمان اداری، یک تالار اجتماعات، استخر شنای سر باز و محوطه ی بازی کودکان، مجموعا بنیاد "Annenberg Community Beach House" را تشکیل می دهند که از دهه ی نود توسط بخش امور فرهنگی شهر سانتا مونیکا اداره می شود. من در اکتبر ٢٠٠٩ از جانب این دایره ی فرهنگی فراخوانی دریافت کردم که از هنرمندان ادبی، چون شاعران، و نویسندگان داستان، نمایشنامه و فیلمنامه دعوت کرده بود که در مسابقه ای برای انتخاب اولین "هنرمند مقیم" در خانه ی ساحلی شرکت کنند. من فقط به این دلیل که این اقامتگاه در نزدیکی خانه ام قرار دارد در این مسابقه شرکت کردم و در اوایل ماه نوامبر تلفنی باخبر شدم که مرا به عنوان اولین "هنرمند مقیم" انتخاب کرده اند. تنها معیار هیئت مخفی داوران برای گزینش برنده ی این مسابقه، کیفیت کار ادبی هنرمند شرکت کننده بود. بدین ترتیب در عمارت ماریون دیویز به من دفتری دادند و من متعهد شدم تا در دوران اقامت سه ماهه ام در آنجا سه برنامه ی هنری برای مردم اجرا کنم. اصطلاح "هنرمند مقیم" را در برابر "artist in resident" آورده ام، ولی شاید بهتر آن باشد که آن را به قیاس اصطلاح "معلم سرخانه" به "هنرمند یا شاعر سرخانه" ترجمه کرد. رابطه ی "هنرمند سرخانه" با محل اقامتش همانند رابطه ی "پزشک رزیدنت" با بیمارستان محل خدمتش است. در این حالت، یک هنرمند به صورت عضو موقت یک بنیاد فرهنگی درمی آید و به او در ساختمان آن بنیاد اتاقی برای سکونت یا دفتری برای کار می دهند. فرض بر این است که فضای آرام محل زندگی یا کار به "هنرمند سرخانه" فرصت می دهد که به کار آفرینش هنری پرداخته و مردم را نیز از ثمرات کار خود بهره مند سازد.

در طی سه ماه نوامبر ٢٠٠٩ تا ژانویه ٢٠١٠ که در خانه ی ساحلی دفتری داشتم، دو شعرخوانی و یک نمایش منظوم اجرا کردم. موضوع اصلی شعرخوانی اولم شهر سانتا مونیکا بود. من به عنوان یک شاعر، همیشه از محیطی که در آن زیسته ام الهام گرفته ام. برای نمونه پیش از اینکه در سال ١٩٩١ از شهر ونیس به شهرک همسایه اش سانتا مونیکا نقل مکان کنم مجموعه ی "شعرهای ونیسی" را انتشار دادم که همانطور که از عنوانش پیداست موضوع اصلی شعرهای آن شهرک ونیس است. شعرخوانی اول به من فرصت داد که برخی از شعرهایی را که در طی ١٨ سال اقامتم در سانتا مونیکا نوشته و در آن از اسکله ی ماهیگیران، چهارشنبه بازار کشاورزان، ١٨٩ پله ی پله نوردان، گوشه ی شطرنج بازان، دره ی کوهنوردان و مانند آن سخن گفته ام، برای مردم بخوانم.

در شعرخوانی دوم در ماه دسامبر با توجه به نزدیک شدن ایام کریسمس که اعضای پراکنده ی خانواده ها را گرد هم می آورد، موضوع اصلی شعرهایم را افراد بی خانه و خانواده و ضرورت همبستگی با آنها قرار دادم. در شهرهای ساحلی کالیفرنیا مانند ونیس و سانتا مونیکا هزاران مرد و زن بی خانه زندگی می کنند که به دلایل مالی یا روانی روزها در ساحل دریا یا خیابان ها سرگردانند. من در ٢٥ سال گذشته که در ونیس و سانتا مونیکا زندگی کرده ام، شعرهای بسیاری درباره ی این بی خانه ها نوشته ام، شاید به این دلیل که میان آنها و خود که شاعری تبعیدی هستم همانندی می بینم. در برنامه دوم، پسر بیست و یک ساله ام آزاد نفیسی به عنوان "میهمان ویژه" شرکت داشت و یک سوم از وقت برنامه به شعرخوانی او اختصاص یافت. آزاد یک هنرمند "spoken word" است. (شاید بتوان این اصطلاح را به "واژه خوانی" ترجمه کرد.) این نوع ادبی از یک سو به رپ و از سوی دیگر به دکلمه ی ادبی نزدیک است و آزاد در عرض پنج سال گذشته آثار زیبایی به این شیوه خلق کرده است. از آنجا که آزاد در میان کارهای خود از جمله شعری را خواند که دو سال پیش در سوگ پدرم ابوتراب نفیسی سروده بود و من نیز برخی از شعرهای مجموعه ی "پدر و پسر" خود را که در پیوند با آزاد سروده شده، خواندم، شعرخوانی ما سه نسل متفاوت را در بر گرفت: پدربزرگی که در ایران زندگی می کرده، پدری که از ایران به تبعید می آید و پسری که در آمریکا به دنیا آمده ولی نسبت به زادگاه پدر و پدربزرگ خود حساس است. نقطه ی اوج شعرخوانی آزاد وقتی بود که او شعر "Where Is My Vote?" (٦)خود را که پس از خیزش اخیر مردم در ایران سروده بود، اجرا کرد.

در روز ١٨ ژانویه نمایش منظوم من به نام "شهرزاد در سانتا مونیکا"(٧) به کارگردانی و بازی جان فرمنش ـ بکا(٨) با بازیگری شارون ریپس(٩) و برایان گسکیل(١٠) و همراه با ویلنسل موسیقیدان سرشناس همایون خسروی در خانه ی ساحلی اجرا شد که تأثیری جادویی بر بینندگان داشت. این نمایش منظوم را من برپایه ی مجموعه ی شعر "سرگذشت یک عشق: دوازده شعر" خود تنظیم کرده ام. ویژگی این ١٢ شعر در آن است که بدون هیچگونه نقشه ی قبلی در خلال یک رابطه ی عاشقانه نوشته شده و همه ی فراز و نشیب های این رابطه را در خود منعکس کرده است. در این نمایش، شهرام یک شاعر ایرانی در شهر سانتا مونیکا شهرزاد یک کوشنده ی سیاسی را که در دوران پیش و پس از انقلاب مجموعا ١١سال در زندان سیاسی بوده ملاقات کرده و زمینه برای بروز عشقی سوزان میان آن دو آماده می شود.

آنچه این پیوند را عمیق تر می کند فقدان همسران پیشین این دو دلداده است که یکی در سال ١٣٦٠ و دیگری در هنگام قتل عام زندانیان سیاسی در سال ١٣٦٧ در اوین اعدام شده اند. در پرده ی دوم تردیدها و "مشکلات عشق" پدیدار می شوند و در پرده ی آخر شهرام درمی یابد که شهرزاد با یک استاد آمریکایی به نام Sean قرارهای عاشقانه دارد. اما پایان کار این عشق سوزان، چون داستان های عشقی کهن مانند رومئو و ژولیت، لیلی و مجنون یا شیرین و فرهاد ویرانگرانه نیست و شهرام سرانجام به این پذیرش دردناک می رسد که اگر او به راستی شهرزاد را دوست دارد باید او را در انتخاب دلبر خود آزاد بگذارد. جان فرمنش ـ بکا که زاده ی ایران است، اما از کودکی به آمریکا آمده از مدرسه ی مشهور هنرهای نمایشی جولیارد (١١) فارغ التحصیل شده و تخصص اش در کارگردانی نمایشهای ویلیام شکسپیر است. جان آماده است تا در صورت دعوت افراد یا سازمانهای علاقمند، نمایش "شهرزاد در سانتا مونیکا" را در شهرهای گوناگون آمریکا، یا کشورهای دیگر اجرا کند. دوستان "نشست های شنبه ها" که در عرض ٢ سال گذشته هر شنبه ی اول ماه آنها را در جرگه ی ادبی لس آنجلس دیدار کرده ام، قدرشناسی خود را ١نسبت به موفقیت کوچک من نشان دادند. برخی از آنها یک عصر شنبه پیش از رفتن به نشست ادبی ساعتی را با من در خانه ی ساحلی به صرف چای و شیرینی گذراندند و در شب نمایش، دسته گل زیبایی را در صحنه به من تقدیم کردند. اگر چه به قول نیما "کار من، تیمار من است" و برای یک هنرمند، موفقیت اصلی همانا رضایت درونی او از کارش است، ولی قدرشناسی دیگران نیز بر دلگرمی او می افزاید.

اکنون که این نوشته ی کوتاه را به پایان می رسانم دلم خوش است که یادنامه ای از این تجربه ی سه ماهه به جا گذاشته ام که با پایان دوره ی اقامت من در "مهمانخانه ی ماریون دیویز" از میان نمی رود. آخر باید کلید دفتر "شاعر سرخانه"ی خود را در پایان این هفته به سرایدار خانه ی ساحلی در سانتا مونیکا تحویل دهم!

٢٨ ژانویه ٢٠١٠

--------------------

١-Marion Davies

٢-Chantenay

٣-nevers

٤-Gargantua

٥-Francois Rabelais

٦- رای من کجاست؟

می توانید شعرخوانی آزاد نفیسی که "رای من کجاست؟" را در مراسم اتحاد برای ایران خوانده در لینک زیر ببینید.

http://www.youtube.com/watch?v=H0rK3-bvJ4s

٧-Shaherezad in Santa Monica

٨-John Farmanesh-Bocca

٩- Sharon Repass

١٠-Brian Gaskill

١١- Juilliard







۱۳۸۷ دی ۹, دوشنبه

بيانيه‌ی‌ کانون نويسندگان ايران به مناسبت دهمين سالمرگ مختاری و پوينده

.
عاملان قتل‌های زنجیره‌ای مجازات شوند
روز مبارزه با سانسور را زنده نگه دارید!
مردم آزاده!
ده سال پيش در پی بسترسازی سرکوب آزادی‌خواهان و روشنفکران از راه تدارک و پخش برنامه‌ی «هويت» از سيمای جمهوری اسلامی، طرح به دره انداختن اتوبوس حامل نويسندگان، احضار فعالان فرهنگی و روشنفکران مستقل و متعهد به دادگاه انقلاب اسلامی، تهديد و پاپوش‌دوزی و آدم‌ربايی و سرانجام سر به نيست کردن احمد ميرعلايی، غفار حسينی، حميد حاجی‌زاده و فرزند خردسال‌اش و...، فعالان کانون نويسندگان ايران، محمد مختاری و محمدجعفر پوينده، ربوده شدند و به فجيع‌ترين شکل به قتل رسيدند. طی ده سالی که از قتل‌های سياسی خزان ۱٣۷۷ می‌گذرد نه تنها آمران و عاملان اين قتل‌ها به سزای اعمال تبه‌کارانه‌ی خود نرسيدند، بلکه ناصر زرافشان، وکيل شجاع خانواده‌های مقتولان نيز که «جرم‌اش اين بود که اسرار هويدا می‌کرد» بر اساس حکمی ظالمانه، پنج سال از عمر خود را در زندان سپری کرد. در اين ده سال، نه تنها کم‌ترين گشايشی در فضای جامعه پديد نيامد بلکه دامنه‌ی سرکوب و داغ و درفش، اين بار به شيوه‌های ديگر، بيش از پيش گسترش يافت و کارگران، زنان، دانشجويان، فعالان اجتماعی و فرهنگی و سياسی، روزنامه‌نگاران، وبلاگ‌نويسان و در يک کلام همه‌ی کسان و گروه‌هايی را در برگرفت که از وضع فلاکت‌بار موجود به جان آمده‌اند و در عين حال خواهان تنفس‌گاهی آزاد از سانسور، تعقيب، آزار و سرکوب فرهنگی، اجتماعی و سياسی‌اند. مردم آزاده! کانون نويسندگان ايران نيز همچون تمامی گروه‌های اجتماعی فوق زير انواع فشارها، تهمت‌ها، بازخواست‌ها، احضارها و به طورکلی برخوردهای سرکوبگرانه قرار داشته و دارد و در واقع تاوان دفاع از آزادی بيان و مبارزه با سانسور را می‌پردازد. با اين همه، و به رغم تحمل اين شرايط سخت و توان‌فرسا، کانون ضمن تأکيد و پافشاری بر خواست شناسايی و محاکمه و مجازات آمران و عاملان قتل‌های سياسی پاييز ۱٣۷۷ و کشتارهای سه دهه‌ی گذشته، به پاس جان‌فشانی اعضای برجسته‌ی خود، محمد مختاری و محمدجعفر پوينده، ۱٣ آذر را «روز مبارزه با سانسور» نام نهاده و بر آن است که هرسال اين روز را به اين مناسبت گرامی بدارد. انتظار کانون نويسندگان ايران از همه‌ی شما که استعدادها و خلاقيت‌هايتان از دم تيغ سانسور می‌گذرد و پرپر می‌شود آن است که برای پيشبرد مبارزه با سانسور و سرکوب، اين روز را به هر گونه که مقتضی می‌دانيد زنده نگه داريد و پيام آن را به چهار گوشه‌ی جهان برسانيد.
............................................................................کانون نويسندگان ايران
................................................................................۱۰ آذر ۱٣٨۷

۱۳۸۷ آبان ۱۲, یکشنبه

شعری از احمدرضا احمدی

.
شعر زیر را از سایت شخصی احمدرضا احمدی برای‌تان نقل می کنم .

.

من همیشه با سه واژه زندگی کرده‌ام ........................................................تصویری از: احمدرضا احمدی

راه ها رفته‌ام

بازی ها کرده‌ام

درخت

پرنده

‌آسمان

من همیشه در آرزوی واژه‌های دیگر بودم

به مادرم می‌گفتم

از بازار واژه بخرید

مگر سبدتان جا ندارد

می‌گفت

با همین سه واژه زندگی کن

با هم صحبت کنید

با هم فال بگیرید

کم‌داشتن واژه فقر نیست

من می‌دانستم که فقر مدادرنگی نداشتن

بیشتر از فقر کم واژگی‌ست

وقتی با درخت بودم

پرنده می‌گفت

درخت را باید با رنگ سبز نوشت

تا من آرزوی پرواز کنم

من درخت را فقط با مداد زرد می‌توانستم بنویسم

تنها مدادی که داشتم

و پرنده در زردی

واژه‌ی درخت را پاییزی می دید

و قهر می‌کرد

صبح امروز به مادرم گفتم

برای احمدرضا مداد رنگی بخرید

مادرم خندید :

درد شما را واژه دوا می‌کند

۱۳۸۷ آبان ۱۱, شنبه

زمزمه‌ای در محراب

شعر زیر را از سایت شخصی نصرت رحمانی برای‌تان نقل می کنم .

.
..........................................................................................................................................................................تصویری از: نصرت رحمانی
زمزه‌ای در محراب

در غریب شب این سوخته دشت

من و غم ، آه ... چه بر من بگذشت

کاروان گم شد و خاکستر ، ماند

کرکس پیر دل من می‌خواند

ای عطش در رگ من جاری باش

شعله زن دودم کن کاری باش

رگ غم سوخته ، ای ریشه‌ی من

بمک از طاول اندیشه‌ی من

دشت شب تاخته‌ام خاموشم

موج خود باخته‌ام ، مدهوشم

طفل آواره‌ی شهر خوابم

تشنه‌ی خویشتنم ، گردابم

برگ پاییز به دست بادم

ریخته ، سوخته بی بنیادم

کاروان سوخته‌ای چاووشم

در بدر زمزمه‌ای خاموشم

گره کور غمم ، بازم کن

قصه پایان ده و آغازم کن

ای تو گم نامعلوم ای نایاب

گنگ نامعلومی را دریاب

دست پیش آر که رفتم از دست

دامنم گیر که هیچم در هست

من و تو چیست ؟ چه بیشی چه کمی ؟

چو کویری و تمنای نمی

من و تو چیست ؟ من و من باشیم

روح تنگ آمده از تن باشیم

بگریزیم و به هم آویزیم

عطشی در عطش هم ریزیم

نفسی در نفس من بفشان

بکشانم ، بچشانم ، بنشان

بکشان بر سر بازار مرا

جان فدای تو بیازار مرا

سنگ بدنامی بر جامم زن

کوس بدنامی بر بامم زن

زندگی چیست ؟ سراب است ، سراب

نقش پاشیده بر آب است ، بر آب

عشق ، خونابه‌ی دل نوشیدن

کفن ماتم خود پوشیدن

آرزو ، گورکن دشت جنون

نانش از عشق و شرابش از خون

جغد پیریست سعادت در قاف

نغمه‌اش لاف و همه لاف گزاف

مرهم سوختن ، از ساختن است

چه قماری که همه باختن است

زندگی چیست ؟ مرا یاد بده

آنچه می دانم بر باد بده

توتیایی تو به چشمانم کش

تشنه‌ام ، تشنه‌ی آتش ، آتش

تیشه بر ریشه جان دوخته‌ام

دل بهر شعله‌ی غم سوخته‌ام

باد آواره به گورستانم

بذر پاشیده به سنگستانم

برق منشور یخین ، رازم

پر سیمرغ غمم بگدازم

پیش از آن لحظه که نابود شوم

شب شوم ، شعله شوم ، دود شوم

نعره سوخته‌ام نفرینم

چون خدا در به در و بی دینم

در غریب شب این سوخته دشت

کرکسی پر زد و نالید و گذشت

.....................................از کتاب: میعاد در لجن

۱۳۸۷ مهر ۲۰, شنبه

رنگین کمانی که قاطی کرده است

.
دیوار‌م کوتاه‌ست
کسی به خواب‌های نازک‌ام ناخنک می‌زند
همسایه‌ام تنهاست
آن‌قدر که با سایه‌اش قرار می‌گذارد
به رنگین کمانی که قاطی کرده است
.......................... نگاه می‌کنم
صدای‌ام شنیده نمی‌شود
پشت باد دراز می‌کشم
کوچه‌ام به بن‌بست‌ می‌رسد
پا‌ برهنه‌ها رژه می‌روند
امروز باید به آن‌که کوچک‌تر است
............................. رأی بدهم
من همیشه از شما کوتاه‌تر بوده‌ام
حتی زمانی‌که
تفنگ‌های‌تان را
عادلانه قسمت می‌کردید
باید صدای‌ام را سبز کنم
تا درخت‌های جوان
...................خم نشوند
از تو می‌گویم
تا هم آب آبی شود
هم باران خیس
من با این دریاچه
................ رشد کرده‌ام
و حاضر نیستم آن را با شما
........... قسمت کنم
باید برای پرندگان این جزیره
از شناسنامه‌ام بگویم
گنجشک‌های این‌جا
با زبان من حرف می‌زنند
از این‌که نام‌ام را
صحیح تلفظ می‌کنید
................. ممنونم
من با این‌ غربت
.................. کنار نمی‌آیم
...................... ۶ اکتبر ۲۰۰۸ , روزویل کالیفرنیا

۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه

دو برداشت از اصطلاح «عجم» در شاهنامه


.
چندی پیش پیامی دریافت کردم از ایران‌شناس و متفکر فرهیخته جلیل دوستخواه که خواسته بودند برای آگاهی‌ی ایرانیان علاقه‌مند مطلبی که ایشان در مورد بیت معروف ( بسی رنج بردم بدین پارسی - ... ......) منتسب به حکیم توس ابوالقاسم فردوسی‌ ٬ نوشته را در رسانه منعکس کنم .
به عللی که از ذکر آن پرهیز دارم انعکاس آن در این‌جا به تأخیر افتاد ٬ تا امروز که در تورق وبلاگ‌های ایرانی به روزنوشت آخرین آقای پرویز رجبی که در رابطه با مطلب دوستخواه نوشته شده بود برخوردم که بی‌مورد ندیدم آن را که شامل نوشته‌ی آقای دوستخواه نیز می‌شود برای‌تان بیاورم
.
باآرزوی سلامتی برای هردوی این برزگواران
....................................................................................... حبیب شوکتی
دو برداشت از اصطلاح «عجم» در شاهنامه


نوشته : پرویز رجبی
06 شهریور 1387 ساعت 05:24
درباره ی ِ نادرستی‌ی ِ انتساب ِ بیتی ایرانْ‌ستیزانه و اهانتْ‌ آمیز به فردوسی
برداشت دکتر جلیل دوستخواه از «عجم» در شاهنامه
و برداشت متفاوت پرویز رجبی از آن
جمله‌ی ِ "عجم زنده كردم بدین پارسی" نیمه‌ی ِ دوم بیتی بسیار مشهور (" بسی رنج‌ْبُردم در این سال سی/ ...") و زبانْ‌زد ِ خاصّ و عام است. این بیت، در هیچ یك از دستْ‌نوشتْ‌های كهن ِ شاهنامه، در متن ِ بُنیادین نیامده و تنها در زُمره‌ی ِ بیت‌های نسبت داده به فردوسی در "هَجونامه"ی ِ برساخته به نام ِ او دیده‌می‌شود. كلیدْواژه‌ی ِ معنا شناختی‌ی ِ این بیت، واژه‌ی ِ "عجم" است كه در "فرهنگ ِ وُلف"، تنها چهار كارْبُرد از آن در سراسر ِ شاهنامه، به ثبت رسیده‌است: یكی در "گشتاسپْ‌نامه‌ی دقیقی" (مُل، ج ٤، ص ٢١٤، ب ٨١٠ = مسكو، ج ٦، ص ١٢٠، ب ٧٩٥ = خالقی‌مطلق، دفتر٥، ص ١٥٠، ب ٨٠١)، دیگری در ب ٣٤ از ٤٥ بیت ِ "ستایشْ‌ ‌نامه‌ی ِ محمود" در آغاز ِ "روایت ِ پادشاهی‌ی ِ اشكانیان" (مُل، ج ٥، ص ١٣٥، ب ٣٠ = مسكو، ج ٧، ص ١١٤، ب ٣٤ = خالقی‌مطلق، دفتر ٦، ص ١٣٧، ب ٥٢)، سومین ِ آنها در پایان ِ "روایت ِ پادشاهی‌ی ِ یزدگرد ِ سوم " (مُل، ج ٧، ص ٢٥٢، ب ٩٠٧ = مسكو، ج ٩، ص ٣٨٢، ب ٨٦٠ = خالقی‌مطلق، دفتر٨ ، ص ٤٨٧، ب ٨٩٢) و سرانجام، چهارمین مورد در بیت ِ آمده در "هَجونامه"ی آنچنانی كه پیشتر، بدان اشاره‌رفت.


چُنان كه می‌بینیم، یك مورد از این بَسْ‌آمَدهای چهارگانه‌ی ِ واژه‌ی ِ "عجم" – كه وُلف بدان‌ها اشاره‌می‌كند – در میان ِ بیت‌های ِ سروده‌ی ِ دقیقی و افزوده بر شاهنامه است كه حساب ِ سراینده‌اش را باید از فردوسی جداشمرد و مورد ِ دیگر در "هجونامه" جای‌دارد – كه همه‌ی ِ شاهنامه‌شناسان ِ رَوِشْ‌مَند ِ این روزگار در ساختگی و افزوده‌ بودن ِ آن، همْ‌داستانند – و تنها دو كاربُرد ِ آن در سرآغاز ِ "روایت ِ پادشاهی‌ی ِ اشكانیان" و پایان ِ "روایت ِ پادشاهی‌ی ِ یزدگرد ِ سوم "، سروده‌ی ِ فردوسی است و این هر دو نه در ساختار ِ متن ِ بُنیادین شاهنامه؛ بلكه در میان بیت‌هایی جای‌دارد كه استاد ِ توس، آگاهانه و به خواست ِ پاسْ‌داشتن ِ حماسه‌ی ِ بزرگش از گزند ِ محمود ِ فرهنگْ‌ستیز و كارگزارانش – ناگزیر و بااكراه – بر متن ِ اثر ِ خویش افزوده‌است و بایستگی‌های ِ سخنْ‌گفتن با و یا درباره‌ی ِ كسی همچون محمود، "یمین" ِ (دست ِ راست ِ) دولت ِ خلیفه‌ی ِ ایرانْ‌ستیز ِ بغداد را نیز می‌ شناسیم. پس، هرگاه گفته‌شود كه دُشنامْ‌واژه‌ی ِ "عجم" در متن ِ شاهنامه‌ی ِ فردوسی هیچ كاربُِردی ندارد، گزافه‌گویی نیست. ١
· * *چُنین می‌نماید كه واژه‌ی ِ "عجم" به دلیل ِ بار ِ منفی و مفهوم ِ اهانتْ‌بار و ریشخندْآمیزی كه در اصل داشته (گنگ، لال) – و عرب‌ها آن را در اشاره به ایرانیان و دیگرْ قوم‌هایی كه نمی‌توانستند واژه‌های عربی را مانند خود ِ آنان بر زبان آورند – به كار می‌بردند، در ناهمْ‌خوانی‌ی ِ آشكار با دیدگاه ِ فرهیخته‌ی ایرانی‌ی ِ فردوسی بوده و نمی‌توانسته‌است در واژگان ِ شاهنامه‌ی ِ او جایی داشته‌باشد و تنها در سده‌های پس از او – كه بار ِ وَهنْ‌آمیز ِ این دُشنامْ‌واژه فراموش‌شده‌بوده – بیت ِ "بسی رنج‌بُردم ..." با دربرگیری‌ی ِ این واژه به فردوسی نسبتْ‌داده‌ شده‌ است و از آن زمان تاكنون بسیاری از كسان، آن را اصیل شمرده و حتا مایه‌ی ِ فخر شمرده و در هر یادكردی از فردوسی و شاهنامه، آن را با آب و تاب ِ تمام و هیجانْ‌زدگی، بر زبان آورده یا بر قلم رانده‌ و نادانسته، نكوهش را به جای ِ ستایش برای ِ ملت و تاریخ و فرهنگ خود، پذیرفته‌اند!
· سازنده‌ی ِ این بیت، سخن ِ راستین ِ شاعر را در پیش ِ چشم داشته‌ كه گفته‌است: "من این نامه فرّخْ‌گرفتم به فال/ بسی رنجْ‌بُردم به بسیار سال". آن‌گاه در حال و هوای ِ ذهنی‌ی ِ خود و بیگانه با نگرش ِ فرهیخته‌ی ِ ایرانی‌ی ِ حماسه‌سرای بزرگ و سرافراز، چنین سخن ِ خوارْانگارانه و كوچكْ‌شمارانه‌ای را پرداخته و – با این خامْ‌اندیشی كه اشاره به "رنجْ‌بُرداری‌ی ِ سی‌ساله"ی ِ شاعر می‌تواند پرده‌ی ِ پوشاننده‌ی ِ دشنامْ‌واژه‌ی ِ "عجم" باشد – همانند ِ وصله‌ی ِ ناهمْ‌رنگی بر جامه‌ی ِ زرْبفت و گرانْ‌بهای ِ گفتار ِ گوهرین ِ خداوندگار ِ زبان فارسی‌ی ِ دَری، پیوند زده‌ است.
· گفتنی‌ست كه در روزگار ِ ما، دانشمند ِ بزرگ ِ ایرانْ‌شناس و شاهنامه‌پژوه ِ آلمانی فریتز وُلف، با هوشْ‌مندی و آگاهی‌ی تمام، بیت ِ راستین فردوسی "من این نامه فرّخْ‌گرفتم به فال/ بسی رنجْ‌بُردم به بسیار سال" را پیشانه ‌نوشت ِ اثر ِ ماندگار و ارزشْ‌مند ِ خود، فرهنگ ِ واژگان ِ شاهنامه كرده‌است.* * *می‌دانیم كه دو سده پس از خاموشی‌ی ِ استاد ِ توس، چكامه‌سرای نامدار، جمال‌الدّین عبدالرّزّاق اصفهانی، در یكی از سروده‌هایش گفته‌است: "هنوز گویندگان هستند اندر عجم / كه قوّه‌ی ِ ناطقه، مَدَد ازیشان بَرَد!" یعنی، از یك سو دشنامْ‌واژه‌ی ِ "عجم" را به منزله‌ی ِ عنوانی برای نامیدن ِ قوم و مردم ِ خود پذیرفته و از سوی ِ دیگر، خواسته ‌است در صدد ِ جبران ِ آن اهانت ِ تاریخی به ایرانیان برآید و سر ِ آزادگی و غرور برافرازد كه ملّت ِ او "گنگ" نیستند و "گوینده"اند و همین به ناسزا "گنگْ‌خواندگان" چنان "گویندگان"ی را در دامان ِ خویش می‌پرورند كه هنوز هم "قوّه‌ی ِ ناطقه" از ایشان "مَدَدمی‌بَرَد".* * *امّا امروز در روی‌كرد و برخورد با گذشته‌ی ِ نابه‌سامان ِ تاریخی‌مان و آن همه ناروا كه ایران‌ْْستیزان ِ بیگانه و "خودی" (؟!) بر ما رواداشته‌اند، دیگر جای ِ كوتاه‌آمدن و سازشْ‌كاری و سخن در پرده گفتن و پیروی ی چشمْ‌ بسته از رهْ‌نمود ِ فریبنده و گمْراه‌كننده‌ی ِ "رَه چُنان رَو كه رَهْ‌رََوان رفتند!" نیست. هنگام ِ آن رسیده‌است كه همه‌ی ِ گذشته‌ی ِ تاریخی و فرهنگی‌مان را آشكارا و بی‌پروا به كارگاه ِ نقدی فرهیخته ببریم و از "چراگفتن" و "شكْ‌ وَرزیدن" و "بازْاندیشیدن" در هیچ اصل و باوری، پروا و پرهیزی نداشته‌باشیم.* * *در مورد ِ درونْ‌مایه‌ی ِ این یادداشت، از "عام" توقعی نیست كه بداند این بیت با همه‌ی بلندْآوازگی‌ و نمود ِ فریبنده و كاربُرد ِ گسترده‌اش، سروده‌ی ِ فردوسی نیست و دشنامْ‌واژه‌ی‌ ِ "عجم" جایی در واژگان ِ متن ِ شاهنامه ندارد. امّا "خاصّ" چرا بی هیچ پشتوانه‌ی ِ دستْ‌نوشت‌ْشناختی و بدون ِ ژرفْ‌نگری در درونْ‌مایه‌ی ِ ایرانْ‌ستیزانه و اهانتْ‌ آمیز ِ آن، انتسابش به استاد ِ توس را پذیرفته و در همه جا به منزله‌ی ِ سخنی افتخارْآمیز و غرورْانگیز می‌خواند و می‌نویسد تا جایی كه در یك نشست ِ شاهنامه‌پژوهی‌ی ِ ویژه‌ی ِ گْرامی‌داشت ِ شاعر نیز، آن را عنوان ِ یك سخنْ‌رانی قرارمی‌دهد؟ دیگر چه بگویم؟ "در خانه اگر كس است، یك حرف بس است!"

در همین زمینه:

آگاهی‌یافتم كه درس ِ بیست و دوم از كتاب ِ فارسی‌ی ِ سال ِ دوم ِ دبستان (صص ١٥٨- ١٦٠) را ویژه‌ی ِ شناساندن ِ فردوسی و شاهنامه به نوآموزان كرده‌اند.

متن ِ این درس، به شیوه‌ای ابتكاری در شكل ِ گزارش ِ سفری به توس و دیداری از بنای ِ یادمان ِ شاعر ِ ملّی‌مان از زبان ِ یك كودك و با دستْ‌نوشت ِ او تهیه شده و سادگی و روانی‌ی ِ نگارش ِ آن، به خوبی درخور ِ دریافت ِ خوانندگان ِ آن (گروه ِ سِنّی‌ی ِ هفتْ‌ سالگان) است. امّا در این متن – كه باید آن را سنگ ِ بنای ِ آگاهی‌ی ِ نوباوگان از چیستی‌ی ِ حماسه‌ی ِ ملّی شمرد – سنگی كجْ‌نهاده، سختْ چشمْ‌آزار است.
از دو بیتی كه به منزله‌ی ِ نمونه‌ی ِ سخن ِ استاد ِ توس در پایان ِ این درس آورده‌اند، یكی (" بسی رنجْ‌بُردم درین سال سی/ عجم زنده‌كردم بدین پارسی") – با همه بلندْآوازگی و جاافتادگی‌اش در ذهن و زبان و نوشتار ِ خاصّ و عام – سروده‌ی ِ فردوسی نیست و از افزوده‌های پسین بر شاهنامه به شمارمی‌آید ( ← ابوالقاسم فردوسی: شاهنامه به كوشش ِ جلال خالقی مطلق، دفتر ٨، ص ٤٨٧، پی‌ْْ نوشت ِ ٩، بازْبُرد به ب ٨٩٠).
به هر روی، به رَغْم ِ این اشتباه ِ بزرگ، كار ِ وزارت ِ آموزش و پرورش در گنجانیدن ِ این متن در كتاب ِ یادكرده، ستودنی‌ست. من این كُنِش ِ فرهنگی‌ی ِ ملّی را به فال ِ نیك می‌گیرم و امیدوارم در چاپ‌های ِ دیگر ِ كتاب، بیت ِ سروده‌ی ِ راستین ِ فردوسی: "من این نامه فرّخ‌ْگرفتم به فال/ بسی رنجْ‌بُردم به بسیارْسال" را جای‌گزین ِ بیت ِ ساختگی و افزوده‌ی ِ یادكرده، گردانند.
نگارنده خواهدكوشید كه در تماس با دستْ‌اندركاران ِ تألیف و تدوین ِ كتاب‌ْهای درسی در وزارت ِ آموزش و پرورش، سخن ِ دلْ‌سوزانه و انتقادی‌ی ِ خود را بازگوید و آنان را به برداشتن ِ بیت ِ ساختگی از متن ِ درسی ی یادكرده فراخواند. گوش‌هاشان شنواباد!


__________________
١. شاهنامه‌پژوه ِ ارجمند آقای دكتر ابوالفضل خطیبی، پیش از این در گفتاری با عنوان ِ بیت‌های ِ عربْ‌ستیزانه در شاهنامه – كه نخست در مجلّه‌ی ِ نشر ِ دانش، سال ٢١، شماره‌ی ِ ٣، پاییز ١٣٨٤ و سپس در دفتری جداگانه با عنوان ِ برگزیدۀ مقاله‌های نشر ِ دانش (١١) دربارۀ شاهنامه (١٣٨٥) نشرداده – در اشاره به همین بیت، نوشته‌است:
"... از میان ِ ١٥ نسخۀ مبنای ِ كار ِ خالقی مطلق، بیت ِ بالا فقط در٤ نسخه (كراچی ٧٥٢ ق، لندن ٨٤١ ق، پاریس ٨٤٤ ق و برلین ٨٩٤ ق) آمده و مصراع ِ نخست ِ آن در ترجمۀ عربی ِ بُنداری نیز هست (بُنداری، ج ٢، ص ٢٧٦). خالقی مطلق، به درستی این بیت را – كه در هیچ یك از چاپ‌های ِ ژول مول و مسكو نیامده – الحاقی دانسته‌است. بیت ِ بالا در ١١ نسخه – كه كهن‌ترین نسخه (لندن ٦٧٥ ق) در رأس ِ آن‌هاست – دیده‌نمی‌شود و به نظر ِ نگارنده، به لحاظ ِ شعری نیز چندان استوارنمی‌نماید ... (عُجْمَه و عَجْمَه در عربی به معنی ِ ابهام و عدم ِ فصاحت در زبان است و به همین سبب، اعراب، ایرانیان را اَعجَم و جمع ِ آن اَعاجِم و عُجْم – كه یك معنی ِ آن گُنگ است – و نیز عَجَم نامیده‌اند؛ زیرا از نظر ِ آنان، زبان ِ ایرانیان پیچیده و دشوار و غیر ِ فصیح بوده‌است. اَعجَمی منسوب ِ به اَعجَم و عَجَمی منسوب ِ به عَجَم است.)."
دربارۀ «عجم» در شاهنامۀ فردوسی
چند روز پیش مقاله‌ای دریافت کردم از استاد دکتر جلیل دوستخواه با نام «درباره ی ِ نادرستی‌ی ِ انتساب ِ بیتی ایرانْ‌ستیزانه و اهانتْ‌ آمیز به فردوسی».
قرار بود در وبلاگم (از اصطلاح «تارنما» به خاطر زورکی بودنش خوشم نمی‌آید) منتشرش کنم.
استاد دوستخواه به برداشت بسیاری و من یکی از انگشت‌شمار ایران‌شناسان ایرانی است که تنها «اوستا»یش کفایت می‌کند که او را بسیار نامدار بشناسیم و بخوانیم... نوشتۀ استاد شیفته را بر چشم نهادم و منتشرش کردم. با این مقدمه:
نوشتۀ زیر را استاد جلیل دوستخواه فرستاده اند. با این که برداشت من اندکی متفاوت است، به سبب مقام ارجمند استاد و بضاعت اندک خودم در شناخت فردوسی و شاهنامه، آن را در این جا منتشر می کنم
سپس استاد دوستخواه و دوست مشترک مجید روشنگر خواستند که اشاره‌ای داشته باشم به برداشت اندک متفاوتم. اینک، با این‌که بضاعت تبیین ندارم، به احترام دو استاد به برداشت متفاوتم می‌پردازم:
واقعیت این است که ما ایرانیان در طول تاریخ بسیار طولانی خود آن‌قدر از خودی و ناخودی آزار دیده‌ایم که از طناب می‌ترسیم و حتی گاهی فکر می‌کنیم که شاید در هرگوشه‌ای از چشم‌انداز تاریخمان پلنگی خفته باشد!..
واقعیت دیگر برای من این‌که چون به اصطلاح «عجم» حساسیت داریم، ناخودآگاه در ساخت سد سکندرمان به استواری مصالح کمتر می‌اندیشیم!
ما ایرانی‌ها به هرکس که ایرانی نباشد می‌گوییم: «خارجی». به اغراق یعنی: «غیرآدمیزاد»! فرانسوی‌ها به ژرمن‌ها می‌گویند: «آلمانی‌ها (آنوری‌ها = خارج از گودها)»! روس‌ها به آلمانی‌ها می‌گویند: «نِمِتس (لال، نفهم)» و عرب‌ها هم به ایرانی‌ها می‌گویند «عجم (یا به قول روس‌ها: نِمِتس)» و یونانی‌ها بربر. آلمانی‌ها خارجی را «غیرسرزمینی» و یا چیزی شبیه «غیرمیهنی» می‌نامند و اصطلاح‌هایی از این دست در سراسر دنیا از زبان قوم یا ملتی برای قوم و یا ملتی دیگر. ما خودمان در درون کشورمان بسیاری از هم‌میهنانمان را «پشت کوهی»، «بیابانی»، به ترکی «بیلمَز (نادان، نفهم)» و به لهجۀ تهرانی «اُزگَل» می‌خوانیم.
پیداست که پیش از «مدرن» و «پست مدرن» شدن خلق و خوی هفتاد و دو ملت و پیداشدن اصطلاح‌های مرغوب «هند و اروپایی»، «سامی» و آلتایی و غیره... کسی که زبان کسی را نمی‌فهمید،خیال می‌کرد که طرف مقابل است که او را نمی‌فهمد و او را با معصومیت، «گنگ، نفهم و لال» می‌خواند. بگذریم که برخی‌ها از اصطلاح‌های نامرغوب «گاو» و «خر» نیز استفاده می‌کنند و خیلی که ملاحظه کنند به جای «خر» از واژۀ مغولی «الاغ» استفاده می‌کنند. یا اسم عام «حیوان»!..
من به نادرستی‌ِ انتساب ِ بیتی «ایرانْ‌ستیزانه» و «اهانتْ‌‌آمیز» به فردوسی کاری ندارم. چون ایمان دارم که هیچ ستیزه‌جویی هرگز نمی توانسته است بیتی این‌قدر زیبا و فشرده و پرمعنی بر زبان راند!
به این واقعیت کار دارم که اگر قرار باشد که اصطلاح‌های «عجم»، «نِمِتس» و «آلمانی» و «بربر» را ستیزه‌جویانه بخوانیم، از روس‌ها و ‌آلمانی‌ها که بگذریم، باید هزاران جلد کتاب تاریخ خود را، که در سده‌های گذشته و حال به فراوانی از اصطلاح «عجم» استفاده کرده‌اند، دور بریزیم و یا با اتهام ستیزه‌جویانه بودن غیرقابل اعتماد بدانیم.
گمان نمی‌کنم که فردوسی با نگاه استاد دوستخواه به واژۀ «عجم» نگاه کرده باشد. بگردیم، شاهنامه را، می‌یابیم نکته‌های فراوانی از این دست. منتها چون خشمگین نیستیم از کنار آن‌ها می‌گذریم. در جایی دیگر نیز گفته‌ام که بسیاری از واژه‌های سامی در ایران با گذشت زمان به‌کلی از معنای اصلی خود فاصله گرفته و شناسنامۀ ایرانی گرفته‌اند. فراموش نکنیم که برای همۀ مورخان ایران 12 سده عراق عجم نامیده شده و کسی نه زبان به اعتراض گشوده و نه کاوۀ آهنگری برخاسته که به حکومت بیگانگان پایان بدهد. کافی است که سری بزنیم به دورۀ سلجوقی و اتابکان و شیخ مصلح‌الدین و لسان‌الغیب.
اشارۀ من به این معنی تعبیر نشود که گویا من سر تسلیم در برابر بیگانگان فرود می‌آورم... برعکس، آهنگ من انگیختن هشیاری است. حتی به کمک همین یک بیت فردوسی که تفاوت اندکی را در برداشت من با استادم دوستخواه فراهم آورده.
در این‌جا جادارد که خاطرۀ بسیار زیبایی را بیاورم که از زنده‌یاد استاد تقی بینش دارم: من در دائرةالمعارف بزرگ اسلامی رئیس بخش ایران‌شناسی بودم و اتاقی مجرد در گوشۀ باغ داشتم و استاد در طبقۀ بالای ساختمان اصلی با بخش هنر همکاری می‌کرد. او گاهی برای هواخوری با دست و پای بسیار لرزان به باغ می‌آمد و سراغی هم از من می‌گرفت. یک روز به او، به خاطر تخصص منحصر به فردی که در تاریخ موسیقی ایران داشت، پیشنهاد کردم مدخل‌های «باربد» و «نکیسا» را برای دانشنامۀ بزرگ ایران بنویسد. همین طور که سراسر بدنش در لرزش بود، با خنده‌ای بسیار شیرین، با آهنگی تقریبا مانند نجوا گفت: من اگر بنویسم مجبورم که به این هم اشاره کنم که ممکن است این دو شخصیت افسانه‌ای باشند. به هرکاری که نباید دست زد. بگذار مردم باربد و نکیسایشان را داشته باشند و دل خوش‌کنند.
حالا می‌خواهم دینم را به استاد تقی بینش ادا کنم:
استاد دوستخواه گرامی و بسیار عزیز، مردم ایران با این یک بیت فردوسی خیلی عشق و حال کرده‌اند و همواره آن را زیر زبان زمزمه کرده‌اند. دلتان بار ندهد که با یک گمان تازه، گمانی کهن و زیبا تشییع شود. آهسته بیخ گوشتان بگویم که مردم هم به راحتی این بیت زیبا را رها نخواهند کرد!
این بود آن تفاوت اندکی که به آن اشاره کردم!
اگر می‌توانستم، با رنجی بسیار، ضامن این بیت فردوسی می‌شدم:
بسی رنج بردم...
با فروتنی
پروبز رجبی

۱۳۸۷ شهریور ۲, شنبه

وسوسه‌ی باغ‌های بید

.
آن‌قدر عاشق شده‌ام
که مداد کوچک‌ام را نفروشم
و از این ‌همه بیراهه
از راه به‌در نشوم ٬
نام معشوق
صدا نزنم
و بر دیوارهای در خویش ساخته‌ام
بنویسم
اسم‌ات را درشت .
.
من پشت این چهار راه
زاده نشده‌ام
چه می‌دانم کدام راه
به بیراهه می‌رود
دلم را به تو می‌دهم
و چشمان‌ام را می‌بندم
باید به صدای تو بیش‌تر عادت کنم
.
از این که نرفته‌ام
شرمسار نیستم
من با خودم کنار آمده‌ام
جایی نشسته‌ام
که اگر از صدای مرغابی‌های وحشی
خالی است
وسوسه‌ی باغ‌های بید
از من نمی‌گذرد
با تو رو راست‌ام
آن‌قدر که
اسم کوچک‌ام را به تو می‌گویم
و هیاهوی سلاخ‌های نیمه‌وقت را
ندیده می‌گیرم
.
آه تو چقدر آبی هستی
و من که همزاد دریاچه‌ی خزرم
در تو آب‌تنی می‌کنم
تا رویا‌های کهنه‌ی راه راه
در تو شسته شوند
..........................................................روزویل کایفرنیا ۲۱ اگوست ۲۰۰۸

۱۳۸۷ مرداد ۲۰, یکشنبه

پياده


آمد در کنارم نشست ٫ پرسيد: ـ چطوری؟ـ .
گفتم: چطور مگه؟ .
گفت: فلانی چطوره؟ .
گفتم: خيلی وقته بارون نباريده! .
گفت: مگه خورشيد نبود؟ .
گفتم: مگه نشنيدی؟ .
گفت: چند وقت‌اش بود؟ .
گفتم:عاشق بود!.
ـ چی می‌نويسی؟ ـ .
گفتم: يعنی چی؟ .
گفت: حق داری! .
گفتم: خواب‌ام نمی‌بره!
پرده رو زدم کنار که خودمو تو سياهی گم و گور کنم !.
-اما خوب! .
-خوب چی؟ .
ـ همين طوری! يعنی وقتی همه چيز سياه می‌شه شب می‌آد! .
گفت: نه٫ همچی که شب اومد همه چی سياه ‌شدن! .
گفتم: هنوز که روز نشده بود! .
گفت: اينم ادامه‌ی همانه!
گفتم: حتمآ! ٫
ـ چيزی نگفت ـ .
گفتم: دل و دماغی نمانده؟ .
پرسيد: چکار کردی؟ .
گفتم: دستم را دراز کردم که باش دست بدم ٫ ولی خيلی دير شده بود!
پرسيد: چطور؟
-اينم از اون حرف‌هاست ! گفتم .
-سرش را تکان داد ! .
-اون‌جا نبودی که بوی باروت و دود آتش بزنه تو دماغ‌ات!
گفت: تير خورده‌تم ! .
زياده عرضی نيست! جواب دادم .
گفت: خوبه که تمام شد! .
گفتم: خوبه که تمام شه! .
گفت: چی گفتی؟ .
گفتم: دل‌ام تنگ شده .
پياده که می‌شد خوب نگاه‌اش کردم ٫ پیر‌تر به نظر می‌رسيد! .
.
...............................................روزویل ۳ سپتامبر ۲۰۰۶